کلید رو توی قفل چرخاندم و در را باز کردم. چرخ خرید را کشیدم داخل. داشت می‌ترکید. گابریل از روی کاناپه نیم خیز شد و بهم گفت چه خبره؟ چرا این قدر خرید کردی! آن هم روز سه شنبه! وسط هفته! بهش گفتم امشب سال نو ما ایرانی هاست. نشستم کنارش و براش از تقویم شمسی خودمان گفتم. اینجا سال تحویلشان، ساعت ۱۲ نصف شب است. هیچ محاسبه‌ای ندارند. مثل یک قرارداد ساده. بهش گفتم محاسبات زیادی پشت این‌گاه شماری است و زمان سال تحویل ما هرسال متغیر است. هیچ حرفی نزد. فهمیدم چیزی نفهمیده. این قدر که خنگ است. رفتم از اتاقم کاغذ آوردم و سعی کردم با شکل برایش توضیح بدهم. سرش را خواراند و گفت فهمیدم. نفهمیده! مطمئنم! رودربایستی ندارد اما فکر کنم دیگر حوصله نداشت گوش کند و مخش را درگیر کند.

چرخ خرید را بردم به اتاقم. چه سال تحویلی بشود امشب. بطری شامپاین را درآوردم و بردم گذاشتم در یخچال تا حسابی خنک بشود. چیپس و تخمه و پفک را هم درآوردم. البته پفکش هم که پفک نیست. یک اسنک بی‌مزه است که ته مزه‌ی نمک دارد! کیک را یادم رفت در یخچال بگذارم. این کیک‌های هفت یورویی فروشگاه کارفور معرکه است. کشف آنابل بود. عاشق کیک بود و می‌گفت همه کیک‌ها را تست کرده است و کیک کارفور بهتر از بقیه است.

یک بار دیگر هفت سینم را چک کنم. سیر و سرکه که آماده است. سنجد هم از مغازه پاکستانی‌ها گیر آورده‌ام. سکه هم، غیر از یک یورویی‌ها، دو تا سکه بیست و پنج تومانی، ته چمدانم پیدا کردم. سبزه عدس هم، ده روز است که انداختم. دستور انداختنش را از اینترنت پیدا کردم. فکر نمی‌کردم خوب بشود. اما شد. فکر کنم سال دیگر برم تو کار سبزه انداختن. البته اینجا تو بارسلونا، سبزه هم پیدا می‌شود اما خوب گران است. نخریدم. خودم درست کردم. اما سنبل را، خودم نمی‌توانستم درست کنم. مجبور شدم ده یورو بدهم و بخرم. اسپانیایی‌ها، به گل سنبل، می‌گن «خاسینتو» ولی خوب برای من، همان«سنبل» است. سمنو هم پیدا کردم. از یک رستوران ایرانی در بارسلونا. البته یک کاسه سمنو را هفت یورو بهم قالب کرد. هیچ وقت سمتش نمی‌روم. این بار هم به خاطر کامل شدن هفت سینم، مجبور شدم بروم و ازش خرید کنم. اسپند هم، از کارفور خریدم. این بسته تخم مرغ هم بگذارم روی میز، برای رنگ کردن. کنار لپ تاپ.

فیس بوکم باز است. نوتیفیکیشن دارم. رضا ایونت گذاشته. موقع سال تحویل، بریم بار. خنده‌ام می‌گیرد. سال تحویل ایرانی در بار! آن هم با یک ملغمه‌ای از ایرانی‌ها و غیرایرانی‌ها. مضحک است! آن هم با چه کسانی! دو دقیقه هم نمی‌توانی تحملشان بکنی. تنها حرف مشترکت با آن‌ها، بالا رفتن و پایین آمدن نرخ ارز است و ویزا و اقامت! افسرده می‌شوی از این دورهم بودن. با غیرایرانی‌ها هم که حرف مشترکی نداری جز مشروب و رقص و سفر که دل خوش می‌خواهد. که من ندارم. حوصله هم ندارم. یک آخر هفته نشد که آنابل پیشنهادی غیر از کلاب داشته باشد. بهش گفتم آنابل تو خسته نمی‌شوی از این سروصدای کلاب‌ها. سرسام نمی‌گیری. بهم می‌گفت تو افسرده هستی هانی. آدم اگر نرقصد، می‌پوسد. باید خودت را بریزی بیرون. نمی‌دانم من وقتی می‌خواهم خودم را بریزم بیرون، می‌رم زیر باران تند بارسلونا قدم می‌زنم. خیس خیس می‌شوم که کسی نفهمد صورتم برای چی خیس است. اگر باران هم نبارد، زیر دوش حمام، خالی خالی می‌شوم. فرق داشتیم دیگر.

فیس بوک را می‌بندم. از توی کشو، دوتا رنگ گواشی که خریده بودم، در می‌آورم. سبز و زرد. ولخرجی بود، اگر می‌خواستم رنگ‌های بیشتر بخرم. مهم نیست. روی یکی از تخم مرغ‌ها، علفزار می‌کشم. پر از علف‌های بلند. هم خانه‌ای دیگرم، مونیکا می‌آید توی اتاق. دهانش وا می‌ماند. می‌پرسد که چرا تخم مرغ‌ها را رنگ می‌کنم. برایش توضیح می‌دهم. می‌خواهد که یکی از تخم مرغ‌ها را رنگ کند. رنگ زرد را برمی دارد و خورشید می‌کشد. این اسپانیایی‌ها عاشق خورشید هستند و می‌میرند برای روزهای آفتابی. برعکس من که عاشق باران هستم، آنابل هم مانند مونیکا، متنفر بود از باران. می‌گفت باران جشن‌ها و کارناوال‌ها را تعطیل می‌کند. باید آخر هفته، در خانه بنشینی و جلوی تلویزیون تخمه بشکونی. برای آنابل معنی نداشت که یک روز در اتاقش را ببندد و با خودش خلوت کند. شعری بخواند. سیگاری بکشد و با موسیقی برود میان خاطراتش. ایده آل من، از نظر آنابل، علائم افسردگی بود. مونیکا تخم مرغی که رنگ کرده، می‌گیرد جلوی صورتم و ازم می‌پرسد قشنگ شده یا نه؟ دلم نمی‌آید بگویم گند زدی به تخم مرغ و دستهات و تی شرت خودت. لبخند می‌زنم و می‌گویم خوب شده. ممنون.

ازم می‌پرسد پس به خاطر سال نو، امشب دور هم جشن می‌گیریم. جشن نمی‌خواستم. دوست داشتم تنها باشم. مونیکا اصرار می‌کند. قبول می‌کنم. مونیکا و گابریل را دعوت می‌کنم ساعت ۸: ۲۰ شب به اتاقم. پای میز هفت سین. سفره که ندارم. خانواده‌ای هم که اینجا ندارم. تمام خانواده‌ام، همین همخانه‌ای‌ها هستند. مونیکا کف می‌زند. گابریل از‌‌ همان روی کاناپه، توی هال، هورا می‌کشد. نه که کم جشن و شادی دارند، برایشان خیلی سوپرایز است. یک جشن غیرمنتظره، آن هم وسط هفته. بهش گفتم اگر می‌خواهد دوست پسرش مایکل را هم امشب دعوت کند. مونیکا پرید بغلم که ماچم کند. کشیدم عقب. بهش اشاره کردم که همه هیکلش را رنگی کرده. خندید. با دست بوس فرستاد و رفت از اتاق بیرون.

فراموش کردم. کالباس و خمون‌ها مانده‌اند ته چرخ خرید. برمی دارم و می‌گذارم یخچال. مونیکا خمون‌ها را می‌بیند، جیغ می‌کشد. عاشق خمون است. آن هم برند«سینکو ختا» که گران است. صد گرم بیشتر نخریدم. البته همین صدگرم، نوزده یورو شد. ولی مهم نیست. مهم این است که همه لحظه شماری می‌کنیم برای ساعت ۲۰: ۸ امشب. سال تحویل به وقت بارسلونا.

اتاق خالی - عکس از سعید احمدی پویا

اتاق خالی – عکس از سعید احمدی پویا

لپ تاپ را کنار می‌گذارم. رنگ‌ها را جمع می‌کنم. می‌زم پر خاک است. هر هفته هم که اتاقم را تمیز می‌کنم، باز هم جوری خاک جمع می‌شود، انگار از زمان فرانکو، این اتاق متروکه بوده و کسی در آن قدم نگذاشته. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید باید من هم مثل گابریل و مونیکا باشم. گابریل اینجا کار می‌کند و مثل من و مونیکا دانشجو نیست. خودش می‌گوید تمام هفته مانند اسب، کار می‌کند. یک آخر هفته است که می‌تواند زندگی کند و حوصله تمیزکاری ندارد. اولش که با هم هم خانه شده بودیم، من خیلی باهاش بحث می‌کردم که نوبتی باید خانه را تمیز کنیم ولی زیر بار نرفت که نرفت. مونیکا از گابریل هم بد‌تر است. با اینکه دختر است، از همه شلخته‌تر است. اولین بار که اتاقش را دیدم، وحشت کردم. نمی‌داستم پایم را کجا بگذارم. آخرش هم یک سنجاق قفلی رفت توی پایم و دادم رفت هوا. هفته بعد که مونیکا را توی دانشگاه دیدم که به دیوار دانشکده برق تکیه داده و نشسته روی زمین، توی آفتاب پایش را دراز کرده و دارد درس می‌خواند، دیگر همه چیز برایم روشن شد. فهمیدم که در مقوله تمیزی، نباید انتظاری از هم خانه‌ای‌های دوست داشتنیم داشته باشم. دو ماه اول، هر هفته کل خانه را تمیز می‌کردم. اما بعدش منم ول کردم و فقط اتاق خودم را تمیز می‌کردم.

میز را که دستمال کشیدم، دیدم پشت میز پر خاک است. میز را کشیدم جلو. حالا که مامان تو ایران خانه تکانی کرده، من هم باید اتاق تکانی کنم. پشت میز، یک کاغذ افتاده. کارت پرواز استانبول – بارسلونا. یک سال و نیم پیش بود. چه ذوقی داشتم. استرس داشتم اما پر از رویا بودم. چهار ساعت پرواز تهران – استانبول، پر از دلهره بودم. وقتی پرواز از زمین بلند شده بود، دلم هری ریخت پایین. انگار بی‌کس و کار شده بودم. قبلا استانبول آمده بودم، اما این دفعه فرق داشت. انگار برگشتی درکار نیست. رفتم تو فری شاپ. دوساعت چرخیدم که یک کم حواس خودم را پرت کنم. تو پرواز بارسلونا که نشستم، بغل دستی‌ام یک دختر اسپانیایی بود. تا نشست روی صندلی، یک لبخند زد و سلام کرد. نیم ساعت نشده بود که فهمیدم دو هفته پیش آنابل با دوست پسرش بهم زده بود و برنامه مسافرت چیده بود که همه چیز را فراموش کند. خاطرات تک تک روزهای سفرش را برای من تعریف کرد و من اصلا تمام استرس‌هایم را فراموش کردم. این قدر از بارسلونا برایم تعریف کرد که دلم آرام شد. گفت که دو هفته‌ای می‌توانی کار پاره وقت پیدا کنی. گفتش که همه دوستانش دانشجو هستند مثل من. آنابل گفت که سه نفرشان توانستند بورسیه بگیرند، خودش و یک نفر از دوستانش، هم توانسته‌اند کار دانشجویی پیدا کنند. خیالم را حسابی راحت کرد. البته ماه‌های بعد، فهمیدم بین من و آنابل و دوستانش یک فرق کوچک است. آن‌ها اروپایی هستند و من غیر اروپایی. سراغ هر کاری می‌رفتم، ترجیح می‌دادند که کسی را استخدام کنند که مشکل ویزای دانشجویی نداشته باشد. اگر هم برایشان، ویزا مهم نبود، بلد بودن زبان اسپانیایی، الویتشان بود که من بلد نبودم. شاید من هم مدیر این فروشگاه‌ها بودم، ترجیح می‌دادم فروشنده‌ای استخدام کنم که بتواند با مشتریان گپ بزند و آن‌ها را ترغیب کند که ازشان جنس بخرند. نشد دیگر. امیدم شد سه تا بورسی که می‌توانستم برایشان اقدام کنم. یک سال و نیم است که مدرک جمع می‌کنم. قبل از اینکه پایم را از ایران بگذارم بیرون، فکر می‌کردم کاغذبازی فقط توی سیسم اداری عقب مانده ایران است. همش می‌گفتم این فرهنگ سازمانی مزخرف است که سیستم اداری ایران را فلج کرده است. اما بعد از اینکه آمدم اینجا، هر وقت کارم به یکی از ادارات دولتی افتاد، فهمیدم در مقایسه با اینجا, اصلا در ایران کاغذبازی و بوروکراسی اداری وجود ندارد! برای هر کدام از بورس‌ها، هزارتا فرم پر کردم و پروپوزال نوشتم. دو تاش رجکت شد. ایمیل رجکت دومی، چند هفته پیش آمد. تنها امیدم به این بورس آخر است. قرار است تا چند روز دیگر، جوابش را توی سایت وزارت علوم اعلام کنند. احتمال زیادی می‌دهم که پذیرفته بشوم. ولش کن. دلم نمی‌خواهد این لحظات آخر سال خاطرات فرم پرکردن‌ها و امید بستن به بورسیه‌ها گندبزنند به من و این اتاق. تلاش می‌کنم به ترانه‌ی اسپانیایی که از اتاق گابریل می‌آید دل بسپارم و از نشدن‌ها بیام بیرون.

هفت سین را روی میز می‌چینم. دیوان حافظ هم روی میز می‌گذارم. آینه هم می‌آورم. قرار بود دفعه بعد که بروم ایران، برای آنابل یک آینه معرق کاری شده بیارم. عکس‌هایش را توی اینترنت پیدا کرده بودم و به آنابل نشان داده بودم. عاشقش شده بود. باورش نمی‌شد که بشود آن را برایش بخرم. فکر می‌کرد فقط در موزه‌ها می‌تواند از این آینه‌ها پیدا کند. بهش قول دادم برایش بیاورم. نرفتم و نشد که برایش بیاورم. فکر نمی‌کنم الآن هم یادش باشد که آینه معرق کاری شده چیست. به احتمال زیاد، با یک مسافرت، حتی آینه معرق کاری شده را هم فراموش کرده. مثل دفعه قبل. می‌روم آشپزخانه، یک کاسه را آب می‌کنم و از توی یخچال یک سیب قرمز بر می‌دارم و درون کاسه آب می‌اندازم. سبزه را از پشت پنجره بر می‌دارم و با یک روبان قرمز، دور آن را گره می‌زنم.

مونیکا آمد توی اتاق. بهم می‌گوید که می‌خواهد برای امشب دو مدل تاپاس درست کند. یک مدل با زیتون و پنیر و کالباس٫ یک مدل هم با ماهی سالمون و قارچ و سبزی. گفت که امشب باید یک جشن حسابی بگیریم. مایکل هم تا یک ربع دیگر می‌آید.

مایکل پسر مهربانی است. همین بورسی که منتظر نتیجه‌اش هستم، مایکل سال پیش موفق شده که پذیرش بگیرد. تمام فرم‌ها را با کمک مایکل پر کردم. یک روز عصر، تمام فرم‌های پارسال خودش را آورد و از روی آن‌ها تا ساعت ۱۱ شب، هشت تا فرم این بورس را پر کردیم. قرار است نتایج را تا بیست و هفتم مارس اعلام کنند. البته مایکل گفت سال پیش هم یک هفته زود‌تر اعلام کردند. یک هفته زود‌تر می‌شود بیستم مارس٫ یعنی امروز٫ شاید اعلام کرده باشند. آدرس سایتش چی بود؟ کجا نوشته بودم؟ پشت سررسیدم. پسوردم چی بود؟

بی‌درنگ دستم روی صفحه کلید می‌چرخد. انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش با تمام قوا از این حوالی فرار می‌کردم. وارد سایت شدم. برم تو قسمت وضعیت. کجای این سایت لعنتی بود؟ اینجا که قسمت تایید مدارک است. اینجا نیست. آهان توی این قسمت است. نتایج. وضعیت جدید اعلام شده. تاریخش امروز است. کلیک می‌کنم. یک فایل پی دی اف، دانلود می‌شود. بازش می‌کنم. نگاهم روی کلمه‌ها تند تند پایین می‌آید و روی کلمه ریجکت بدقواره که جلوی اسمم نشسته میخکوب می‌ماند. امکان ندارد. دوباره می‌خوانم. کلمه‌‌ همان است. ریجکت. چرا؟ به چه دلیلی؟ نوشته تاریخ مدرک نامعتبر. یعنی چی؟ من که مدرک فوق لیسانسم برای بعد از ۲۰۰۹ است و شرط معتبر بودن تاریخ را دارد. چرا رد شده؟ این آخرش یک خط نوشته: مدرک نامعتبر لیسانس٫‌ای وای برمن! مگر تاریخ لیسانس هم مهم است؟ نوشته که لیسانس هم باید بعد از ۲۰۰۹ باشد و ریجکت. به همین سادگی.

زنگ در را زدند. مونیکا در را باز می‌کند. مایکل است. صدای جیغ و دادشان می‌آید.‌ای کاش نگفته بودم بیاید.‌ای کاش امشب کسی را دعوت نکرده بودم. حوصله هیچ کس را ندارم. مایکل آمد داخل اتاق. با کلی جیغ و داد، تبریک می‌گوید و می‌آید سمت من. صفحه مانتیور را نشانش می‌دهم. فایل پی دی اف را که می‌بیند، همه چیز را می‌فهمد. مونیکا می‌آید داخل اتاق. مایکل بهش اشاره می‌کند که برود بیرون و در را ببندد. دستش را می‌گذارد روی شانه‌ام. بهش می‌گویم حوصله نصیحت و دلسوزی و دلداری را ندارم. همه زندگیم رفت روی هوا. دیگر هیچ شانسی ندارم.

مایکل نشست روی تخت. سیگارش را روشن کرد. چیزی نمی‌گفت. به جوراب‌های پشمی خودم نگاه کردم که هنوز مجبور هستم بپوشم. لرزم گرفت. گرمکن ورزشی که به صندلی آویزان کرده بودم، برداشتم و پوشیدم. خودم را کنترل کردم که جلوی مایکل گریه‌ام نگیرد.‌ای کاش تنها بودم. مایکل پک می‌زند به سیگار و می‌گوید که با یک دختر عرب به نام نهلا همکلاسی بود. نهلا وقتی درسش تمام شد، تمام تلاشش را کرد اما نتوانست کار پیدا کند. مجبور شد که برگردد کشورش. وقتی برای خداحافظی آمد پیشم، بهش گفتم هی نهلا جنگجوی خسته باش. یک جنگجو، هر چقدر خسته باشد و از جنگ متنفر، هر چقدر با پیروزی فاصله داشته باشد، سلاحش را زمین نمی‌گذارد و منتظر فرصت حمله است. نهلا پوزخندی زد و رفت. هفته‌ی بعد، پرواز نهلا بود و یادش افتاد که برای خواهرزاده سه ساله‌اش سوغاتی نخریده است. توی فروشگاه فرودگاه بارسلونا هر چقدر می‌گردد، لباسی پیدا نمی‌کند. گیت پروازش باز شده بود. به مدیر فروشگاه می‌گوید که چه بلوزی می‌خواهد. مدیر چند لباس را پیشنهاد می‌کند. نهلا دیرش شده بود اما به مدیر توضیح می‌دهد که چرا پیشنهاد‌هایش مناسب نیست و به دردش نمی‌خورد. مدیر ازش می‌پرسد که سابقه فروشندگی لباس کودک دارد. نهلا می‌گوید اصلا! آخر نهلا دانشجوی کامپیو‌تر بود اما خیلی دقیق بود و عاشق لباس٫ نهلا ساعتش را نگاه می‌کند و از مدیر تشکر می‌کند که برود. مدیر کارت ویزیتش را به او می‌دهد و می‌گوید اگر تصمیم داشتی جایی کار کنی، خوشحال می‌شود که با او همکار بشود. وقتی نهلا از حس و حال آن روزش برایم گفت، من هم تعجب کردم. انگار طنز روزگار است. دو ساعت مانده به رفتن، بازی عوض می‌شود.

بهش پوزخندی می‌زنم و نگاه می‌کنم به ساعت۲۰: ۸ است. به مایکل ساعت را نشان می‌دهم و می‌گویم سال جدید ما تحویل شد. می‌گوید سال نو مبارک جنگجوی خسته.

 

ادامه در صفحه دیگر
۲۹ فروردین ۱۳۸۹

مسعود از گوشه پتو گرفت و به کمک امدادگر پزشکی قانونی جنازه کیا را از روی زمین بلند کردند و روی برانکارد گذاشتند. همه جای جنازه پر از کرم های ریز سفید شده بود. برانکارد را به سختی از زمین بلند کردند. جنازه را درون آمبولانس گذاشتند. مسعود سیگاری روشن کرد. پک عمیقی به آن زد و روی زمین نشست. به دود سیگارش خیره شده بود. زیر لب گفت:

- آ خر چرا ، چرا این طوری شد؟

ناگهان انگار برق گرفته باشدش، بلند شد. سیگارش را بر روی زمین پرت کرد و رو به من کرد و گفت:

آقای یکتا ! دلت خنک شد. راحت شدی! به آن چیزی که می خواستی رسیدی!

لبخندی زدم. خیلی برام جالب بود که اعتراض شخصیت داستانم را بشنوم.

بله . حق داری خوشحال باشی! به آن چیزی که می خواستی رسیدی.

مامور کلانتری با دست پشت مسعود زد و گفت:

آقا، باید به چند سوال من پاسخ بدهی؟

من باید پاسخ بدهم یا او؟

بله ؟

همانی که داستان را این جوری نوشت.

چرا جفنگ می گوییدآقا؟ به سوال من جواب بدید. شما صمیمی ترین دوست متوفی بودید؟

صمیمی ترین ؟ آه کیا ، کیا، کیا ، آخر چرا لامصب؟

مامور کلانتری برگه ای را از لای پوشه اش درآورد و گفت:

- اسم و مشخصاتتان را کامل بگید.

- مسعود رهجو ، نام پدر منصور رهجو، شماره شناسنامه ۱۰۶۷ صادره از تهران ، خوب شد،؟ بابا ولم کنید دیگر !

مسعود سیگار دیگری از جیبش درآورد و آتش زد.

آقای رهجو من مامورم و معذور. باید گزارشم را تکمیل کنم.

مسعود به دیوار تکیه کرد و گفت:

کیا خیلی خوب بود ، مثله آب زلال بود. حیف. حیف !

کیا اسمش بود؟ اسم کاملش چی بود؟

کیارش قدحی، دانشجوی سال سوم کامپیوتر، شاگرد اول نرم افزار ۷۷

مامور که سرش پایین بود و تند تند خودکار را روی کاغذ تکان می داد ، گفت: پس شما هم کلاسی بودید؟

مسعود گفت : بالاتر از هم کلاسی. کیا مثل برادر بود برای من.

مامور سطل آشغالی را جلو آورد و گفت:

- این قرص ها را از کجا آورده ؟

مسعود گفت: این قرص ها ؟ ! آی خدای من ! این قرص ها رو روانپزشک بهش داده بود تا هر روز یکی از این لعنتی ها را بخورد؟

مامور گفت: نظریه اولیه پزشک مسمویت ناشی از قرص رو تایید می کند.

مسعود پک عمیقی به سیگارش زد و پیش خودش گفت:

جناب یکتا تحویل بگیرید! هر چی بهتان گفتم کیا را نفرستید پیش روانپزشک! بفرما! آخر کدام روانپزشکی دردهای درون آدم را درک می کند. چه کسی می فهمد که مشکل ما شما هستید. بله خود شما جناب یکتا! می فهمید یا خودتان را به آن راه می زنید.

کتاب مقدس / عکس از Hannes Kilian

کتاب مقدس / عکس از Hannes Kilian

مسعود یک سیگار آتش زد و گفت:

چرا بار مشکلات خودتان را می اندازید روی دوش من؟

مسعود لبخندی زد و گفت:

داستان ما را شما می نویسید. اگر اراده ملوکانه چیز دیگری بود، الان کیا در کنار ما بود.

خودکارم را برداشتم که ادامه داستان را بنویسم اما دلم نیامد جواب مسعود را ندهم:

ببین تو اصلا می دانی خط روایی داستان یعنی چه؟

مامور گفت: این دوست شما در زندگی شخصیش مشکلی داشت ؟

مسعود گفت: بله، مشکل خط روایی داستان !

مامور سرش را از کاغذش بلند کرد و گفت: بله آقا؟

مسعود لبخندی زد و گفت: بنویس یاس فلسفی !

مامور سر تکان داد و گفت: چقدر این نوع خودکشی زیاد شده. هفته قبل هم یک مورد داشتیم. یک دختر دانشجو!

مسعود دستی به شانه مامور زد و گفت:

هفته بعد هم یک مورد دیگر خواهی داشت.

خودکارم را روی میز پرت کردم و گفتم:

ببن مسعود ، اینجا من نویسنده ام نه تو ! تو فقط یک شخصیت ساده هستی که در قسمت کوچکی از داستان من نقشت را بازی می کنی.

مسعود ته سیگارش را داخل جوب انداخت و گفت: و بعد چی می شود؟

گفتم: هر وقت آن قسمت را نوشتم، می فهمی چه می شود.

مسعود گفت: من حوصله بازی های تو را ندارم. من این روال را می شکنم.

مامور گفت: از بستگانش، پدر و مادرش شماره تلفن یا آدرسی دارید؟

مسعود خودکارش را درآورد و شماره ای را بر روی کاغذ مامور نوشت و گفت: این شماره تلفن خانوادش تو تهرانه. لازم نیست شما زنگ بزنید ، من خودم بهشون خبر می دهم.

مامور گفت: پس فقط یک نکته دیگر. اینجارا می شود امضا کنید؟

مسعود امضا کرد. ماموران در خانه کیا را پلمب کردند.

مسعود سرش را بالا آورد و گفت: فقط یه چیزی بگم، دیگه خفه می شم. می دونستی کیا عاشق شده بود؟

لبخندی زدم و گفتم: ماموره راست می گفت که تو داری جفنگ می گی؟ من شخصیت کیا رو نوشتم، من می دونم تو سرش چی می گذره، بعد تو زر مفت می زنی؟ عاشق شده، عاشق شده! چرا چرت می گی؟ من براش همچین چبزی ننوشتم!

مسعود یک سیگاری دیگر آتش زد و گفت: تو چه می فهمی؟ اون بالا نشستی فکر می کنی هر چی فکر می کنی درسته؟ تو چه می فهمی؟ هیچی نمی فهمی!

با دستم کوبیدم روی میز و گفتم: مسعود، دهنت رو ببند. اصلا تقصیر خودم بود که گذاشتم تو بلبل زبونی کنی! هر وقت دهنت رو باز می کنی، اعصاب منو به هم می ریزی.

مسعود سیگارش را که تازه روشن کرده بود، زیر پایش له کرد و گفت: خفه می شم که یک موقع خواب حضرت والا ، آشفته نشه! به هر حال آفریدگار ما شمایید. می تونید هر کاری دلتون می خواد بکنید! می تونید ما رو زیر پاتون له کنید و بگید شرمنده خط روایی داستان بود! من دیگه خفه می شم و به قضا و قدر شما راضی می شم. اصلا برای همیشه خفه می شم؟ خوبه؟ خوبه؟ شخصیت خوبی شدم؟ آره؟ آره؟ آره؟

سرم بدجوری درد می کرد. چند ورق به قبل برگشتم. درست از خط پنجم جریان شروع می شود.

کیا به لوله بخاری ضربه آرامی زد . لوله بخاری افتاد . مقداری از گچ دیوار هم ریخت. شعله بخاری را تا آخر زیاد کرد. پرده هارا کنار زد . بسته بودن پنجره را امتحان کرد. لبخندی زد . یک لیوان آب برای خودش ریخت و یک مشت قرص از روی کاسه روی میز برداشت و با آب خورد. یک لیوان دیگر آب ریخت و خورد. تشک خوابش را وسط اتاق انداخت. پتو هم آورد. بر روی تشک دراز کشید و پتو روی خودش کشید. دوباره بلند شد و این بار رفت کامپیوترش را روشن کرد. فایل موسیقی آداجیو را پیدا کرد و آن را اجرا کرد. مانیتور را خاموش کرد. چراغ اتاق هم خاموش کرد و روی تشک دراز کشید. سعی کرد که بخوابد . می دانست فردا صبح را نخواهد دید و این سبب می شد تمام وجودش از شوق خاصی لبریز شود و به خواب رفت.

نمی دانم آیا این کار که می کنم درست است یا نه. امتحان می کنم. یک پرانتز باز کردم و نوشتم” ادامه در صفحه دیگر” صفحه دیگر را برداشتم و نوشتم.

با صدای زنگ تلفن بیدار شد. سرش سنگین بود. چشمانش سیاهی می رفت. تمام دل و رودش به هم می پیچید. با نیروی عجیبی به سمت تلفن رفت. نتوانست خودش را نگه دارد و زمین خورد. به سختی پایه میز تلفن را گرفت و بلند شد. تلفن را برداشت:

الو سلام کیا . منم مسعود . الو الو الو چرا حرف نمی زنی؟

مسعود من دارم….

کیا از حال رفت و روی زمین افتاد.

الو الو الو!

این جوری بهتر شد. حالا مسعود خودش را می رساند و کیا را نجات می دهد. با این که از کیا خوشم نمی آمد اما دلم نیامد رهایش کنم.

مسعود گفت: استاد یکتا جون هر کس که دوست داری، کیا را نجات بده. درسته که کیا و من همیشه با تو بحث می کنیم اما ته قلبمون خیلی دوست داریم.

حوصله حرف های مسعود را نداشتم، بلند شدم که برای خودم یک چایی بریزم و سیگاری دود کنم.

× این داستان در نخستین دوره جایزه ادبی ایران برگزیده‌شد و در مجموعه “برای روز مبادا ۲″ به چاپ رسیده است.